|
من ازت خواهش میکنم به بعضی از بندهات بفهمون که هیچی نیستن! راستی خدا این بندهات چرا انقدر خنگن؟ خدایا میشه یکم از این اعتماد به نفس کاذبی که بهشون دادی بدی به من؟ احساس میکنم این روزا خیلی بهش احتیاج دارم! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 22:18 توسط مهزاد |
چشمهایم را برای تو سروده ام. اگر خاکستریست مرا ببخش مدتهاست اینجا هوا ابریست!
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388 19:18 توسط مهزاد |
چنگ میشوم! در آغوش تو جای میگیرم
ملودی میشوم و در ذهن و روان تو جوانه میزنم شوق قدمهایت میشوم و تو را سرانجام میشوم. . . و من تو میشوم و تو از خود بی خود! + نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 10:35 توسط مهزاد |
سیاه کردن این همه کاغذ سفید که حساب نیست مقصود سفید کردن این مغز آشفته و سیاه است!! + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 12:17 توسط مهزاد |
از بس که این روز ها خط تو را در آسمان کشیده ام یا ریسمان هایت را به هم تنیده ام چشم به در نقشه ی روز های فردا را کشیده ام دیو های این خانه نگاهم را به صلابه کشیده اند نگاهم کوتاه شد و ادامه ی تصویر را در آب کشیده ام! + نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387 12:5 توسط مهزاد |
همه چیز یه دفعه تغییر کرد البته فقط یه چیز بود که تغییر کرد اما زورش به همه چیز رسید احساسم افکارم. زندگی من ۳۶۰ درجه چرخید و چرخید تا بلاخره یه جای این کره ی خاکی پیادم کرد و گفت:من دیگه نیستم!! تنهام گذاشت و رفت. اولش سر گیجه داشتم آدما رو نمیشناختم خوب و بد از هم تشخیص نمیدادم همه میگفتن حق داری تو با یه حرکت دورانی اونم نه یک دور بلکه چند دور چدخیدی تا به اینجا رسیدی حالا حالا ها باید بزرگ شی باید بچرخی باید بگردی... نه من دیگه تحمل چرخش ندارم دیگه نمیخوام بگردم. خلاصه این شد که قصه ما هیچ وقت به سر نرسید!! من به زندگیم اعتماد کردم چوبشم خوردم ترکم کرد و رفت اون منو درست جاییی پیاده کرد که بهش نیاز داشتم یا شاید مهمتر جایی پیادم کرد که هیچ کس نمیشناختم من باید دوباره خودم میساختم خودم زندگیم... من باید بگردم بچرخم اما این بار آروم تر از قبل ببینم اما عمیق تر از قبل من با پاهای خودم بزرگ میشم با افکار خودم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 11:3 توسط مهزاد |
دلها را فقط حضور تو جلا میدهد بیا شعر هایم گهگاه تو را صدا میزند بیا تهران اگر شلوغ و سیاه است مردم اگر برای یک لیتر بیشتر پمپ بنزین آتش میزنند اگر برای یک لقمه نان دست به دزدی میزنند بیا اینجا یکی برای بازی سنگ به شیشه همسایه میزند اینجا همیشه یکی به جرم دیگری زندان میرود بیا گلدان همسایه ما هر روز پژمرده تر میشود آنها پول آب ندارند بدهند ......................بیا چیزی شبیه پرنده اطراف خانه ی ما پرسه میزند شاید این ظهور تو را مژده میدهد بیا خورشید هنوز از پنجره ما طلوع می کند دستم هنوز برای دریچه ای به سوی تو جست و جو میکند ...................بیا دلها را فقظ ظهور تو جلا میدهد بیا
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 14:3 توسط مهزاد |
وقتی آرزوها تو باور نمی کنن
وقتی گودی پای چشمات با دلیلای خاله زنکی ماله میکشن وقتی عوض شدن سبک نوشتت می زارن رو حساب وارد شدن به یک دوره ی سنی دیگه! وقتی علاقتو هدفتو عشقتو امید واسه ادامه ی راه این توی سنگلاخ رقابت که حالا دیگه تبدیل به حسادت شده : فقط یه هوس زود گذر تلقی میکنن!! مرد و مردونه جوابمو بده تو بودی دلتو به چی خوش میکردی؟ + نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 11:50 توسط مهزاد |
یوم الکنکور قریب است.
فکرهای مشوش در حواشیح کتابها پدیدار است اکنون من مانده ام و کتابهای نا تمام و این همه آرمان و آرزو... پ.ن:لطفا برای سهیم شدن در ایده دیگران برای قبولی من در دانشگاه با اینجانب تماس حاصل فرمایید!! + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 12:2 توسط مهزاد |
هر شب از پشت ستاره ها پنجره اتاقم را تماشا می کند میدانم.
و من هنور وقتی باران می بارد قطراتش را مدیون چشمان همیشه ابری اش هستم و لطافت باران را نیز.. آسمانتان آبی باد روزهاتان مهتابی من هر روز تقویم را ورق میزنم و نظاره گر روز هایی هستم که چقدر دیر زود میشوند و تا به پایان برسند قرار را از وجودم می ربایند و مرا شیفته و مشتاق تر از هر روز میسازند. آه...... روزهای نیانده چقدر دوست دارم زودتر بیایید. + نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386 11:42 توسط مهزاد |
کنکور + نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386 21:39 توسط مهزاد |
ساعت ۲:۲۴ دقیقه جمعه. وقتی همه خوابند و تو "تهران در شب پنج شنبه شب "گوش می دهی... وقتی کم کم سایه ی صبح روی دیوار روبه رویت خود را نمایان میکند... وقتی میوه های شهریور را یکی یکی ورق می زنی... آنقدر غرق در افکارت شده ای که نمی دانی رادیو چرا روشن است!!! . . . وای خدای من این "حافظ آهی"چقدر پر انرژی ست!!! . . به چی فکر می کردم؟؟!!!! + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 17:46 توسط مهزاد |
تو با تمام وجودت من!!با تمام روانم تو!!با تمام نگاهت من با تمام حواسم تو وقت شعر گفتن من گم میشوی
هیهات من از برایت و تو از دیگری هیهات تو ار مغرب کدام بیابان طلوع کردی که من میدوم و تو بر باد سوار هیهات پر است خلوتم ز طلوع تنهایی که برایت ترانه سر نهم و تو ای وای هیهات. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 21:42 توسط مهزاد |
نقش و نگار میشوم نقش و نگار اگر تویی
آینه کار میشوم نقش و نگار اگر تویی نقش تو و نامه اگر نامه اگر نگار و نقش نامه نگار میشوم نقش و نگار اگر تویی دست به کار میشوی نقش و نگار اگر منم دست به کار میشوم نقش و نگار اگر تویی نقش شکار تو منم صید نگار تو منم به چه شکار میشوم نقش و نگار اگر توییِِِِِِِِ خال نگار نقش تو رهن قمار و نقش و خال رهن قمار میشوم نقش و نگار اگر تویی مانی و مار میشوم نقش و نگار اگر تویی ((علی سیران)) + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 22:24 توسط مهزاد |
لبیک... الهم لبیک... لا شریک لک لبیک
با لباسی سپید در استانه ی تولدی دو باره اشکهای بی اراده ات را جلو دار نمیشوی سجده می گذاری که تا کنون احدی مگر در پیشگاه حق تعالی ان شه ملک و دین نگذاشته است. ۷بار عشق را طواف میکنی هر بار که بر گرد دایره ی معنوییت میگردی گویی خداوند حس جدیدی را به کالبد تو ودیعه میدهد.در میقات ابراهیم آن چنان نماز شکر میگذاری که انگار دل بریده از تمام دنیا شده ای. خود را در دامان هاجر میبینی:برای طفلی که قرار است روزی مرکز ثقل زمین را بنا کند ۷بار از صفا تا مروه را در زیر افتاب سوزان مکه میدود. در زیر ناودان لطف و رحمت خداوند سرشار از مهرو لطافت عاری از هر گونه گناه به نماز میایستی. ای خسته دل از سعی بر عشق تکیه کن که عشق به خدای ازلی معجزه میکند. اری اینک حریم حرم در گوشه ای از قلب تو سکنی گزید و تا زمانی که خود را در زیر ناودان لطف خدا میبینی و دامن هاجر درونت را پاکیزه از گناه نگه داشته ای و در دایره ی هستی منییت را زیر پا گذاشته ای نور عشق را در پیشانی ات حفظ کرده ای. گر نور عشق و حق به دل و جانت اوفتد با...کز افتاب فلک خوبتری + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 17:43 توسط مهزاد |
یادم هست درست ۴ ساله بودم!! هنوز شمارش معکوس آن بازی تلخ و مسخره را فراموش نکرده ام هنوز صورتم سردی دیوار را حس می کند. و تازه فهمیدم که آن همه اصرار برای باری قایم موشک چه بود!!! + نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386 21:58 توسط مهزاد |
نفس نکشید!! اینجا اکسیژن نداریم. فسانه و تخیل ممنوع!! اینجا کسی احمق نیست. ترانه بی ترانه!! کو گوش شنوا؟
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386 18:15 توسط مهزاد |
در کوچه های خرداد که راه می رفتم پسکوچه ی بیستم یا نوزدهم نمی دانم وقتی برای اولین بار چشم هایم را گشودم نا مردمی ها جانم را به اتش کشیدند سردی و خامشی شهر در دلم رسوخ کرد سرنوشت دستانم را بست عرصه را به جانم تنگ کرد روزگار توان سپری شدنش را ازمن ربود و بر خمیدگی قامتم افزود و این چنین شد که ستارم را لگد زدم واز ماه روی برگرداندم با این اوصاف شگفتا که چرا ماه زاد نهادند نام مرا ! + نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386 21:21 توسط مهزاد |
در مغز مرتفع ترین جای ادمهای پست قدم می زنم: ۹۰% مغزش رایونجه و ۳% بقیه را شبدر پوشانده است پاهایم تا زانو در کاه فرو می رود... عقل و روانش را متاسفانه در باران دیشب از دست داده!!! + نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386 13:19 توسط مهزاد |
وقتی یغما گفت از ان روز که قرار بود بیایی و نیامدی تا ان روز که قرار نبود بیایی و امدی چه بر سرم گذشت... گفتم از ان روز که قرار بود بیایی و نیامدی تا امروز که قرارنیست بیایی و نمیایی چه بغض هایی که سال ها گلویم را فشرد و هیچ گاه نترکید. چه ترانه ها که ساختم و نشنیده گرفتی ... شعر هایی که گفتم و نخواندی روزهایی که سپری شد چشمهایی که تر شد پ.ن:برای انتقام شعر نمی گویم. + نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 23:51 توسط مهزاد |
اگر بام این خانه برای من بود هرگز نخ بادبادکم را یه دستت نمی سپردم...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386 21:8 توسط مهزاد |
چه خوبه آرزوي جاده داشتن توي بغض يه کبوتر سهم داشتن توي آسمون حتي يک ستاره داشتن زير بارون آرزوي چتر داشتن + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 7:58 توسط مهزاد |
تاس میریزی و بر حوالی شش پرسه میز نی خبر از مار وپله زندگی ات هم نداری!!! نمی دانی پشت در خانه ی شش ماری چنبره زده و منتظر است زهر تلخ عقده های خویش را نوش جانت کند پ ن:شما در خانه ی شش هستی امید خود را از دست داده ای به خانه ی چهار برو و کمی امید وار تر برگرد + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 12:33 توسط مهزاد |
خطی مستقیم است نوار قلبم در تلوزیون زمان خفه ام میکند همچون ریسمانی داروار و در برابر زمان تسلیم. + نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385 18:20 توسط مهزاد |
نمی دونم چرا چند وقته دستم به زنگ خونه ی خدا نمی رسه.... + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 8:26 توسط مهزاد |
گفت:بمان... نماند... زمان انتظار. . . مرگ. + نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385 11:44 توسط مهزاد |
چند وقته دوست دارم زبون مار مو لک رو بيرون بکشم تو صورت ماه آب بپاشم + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 1:35 توسط مهزاد |
ديشب نوک مداد من شکست.من تراش نداشتم ...نوک مدادم شکست تا کسي مجبور نباشد شعرهاي چرند و پرند مرا بخواند ولي کاش همه ميدانستند شعرهایم يک دنيا حرف است با اين جماعت پررو.با اين آدمکان احمق با اين جماعت که فکر ميکنند ميدانند... خوشحالند که نوک مدادم شکست...ميگويند:ديوانه ديگر شعر نميگويدتا ما باورش کنيم بين خودمان بماند.. باور ميکنند. + نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385 7:25 توسط مهزاد
"به نام رب لطیف"
سکوت گوشها را کر کرده است وسایه ها خیال خواب را ربوده اند نیمه شب است و هوا تاریکتر از همیشه اما نه شاید سیاهی چشمهایمان را هم کور کرده است خواهیم رسید...این نیز بگذرد...تسلی بخش دلمان ساعت ها میگذرد نمیرسیم گویی زمان هم نمیگذرد دیگر دلمان تسلی نمی یابد آه نوری دیدم...نه کابوس بود کند و کاو می کنم یافتم! یافتم! نه سراب بود دیگر همه.... خورشیدمان هم دیگر طلوع نمیکند!!! + نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385 8:44 توسط مهزاد |
|
| ||||||